مامان گفت اینو ببین٬یه کاغذ تو دستش بود که از تو اتاق اون پیدا کرده بود. با دست خط خودش نوشته بود
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم گردن کسی بلرزد
راهی نروم که بی راه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب
تنها دل ما دل نیست!
آره!
گریه کردم گریه کردم
اما دردم رو نگفتم
تکیه دادم به غرورم
تا دیگه از پا نیفتم
نگام که به صورت مامان افتاد اشک بود و اشک بود و اشک
یاد اون شب کذایی برام زنده شد. چقدر فاصله هست بین ما. بین من و تو. بین ما و بابا بین ما و مامان
کاش فقط یه اسم تو زندگیم نبودی٬کاش اینقدر حسرت به دلم نبود٬کاش من و تو از یه جنس بودیم٬کاش...
گریه کردم گریه کردم... اما دردم رو نگفتم... تکیه دادم به غرورم... تا دیگه از پا نیفتم ...

سخته !
نگو نه..
نیمه شب پاشی بری در هفت تا مسجد رو بزنی و فقط بگی خدایا راضیم به رضای تو راضیم به هر آنچه که خیر و صلاح تو در اونه
سخته!
نگو نه..
تو دلت یه آرزوی بزرگ داشته باشی٬ دلت داره پر میزنه واسه برآورده شدن اون آرزو٬ اما اونقدر به خدای خودت ایمان داشته باشی که بگی:
التماس به خدا لذت است گر برآورده شود رحمت است گر برآورده نشود حکمت است...

هيچ میدانی چرا، چون موج،
در گريز از خويشتن، پيوسته میکاهم؟
-زان که بر اين پرده ی تاريک،
اين خاموشیِ نزديک،
آنچه میخواهم نمیبينم،
آنچه میبينم نمیخواهم.....
